کبره به قلم صالحه فروزشنیا (آدولفا)
پارت شانزده :
- میدونی چیه هیوا؟ من دقیقا از همین متنفرم! از اینکه تا آخر عمر بخوان همین رو بزنن توی سرم حالم به هم میخوره! تا کی بالای سر منی؟ تا کی میخوای برام خرید کنی که از گشنگی نمیرم؟ نمیخوام اینطوری زندگی کنم... دیگه بسه، نمیکشم.
هیوا یک تای ابرویش را بالا داد و دست به سینه نشست. از لحنش بوی خوبی نمیآمد.
- اگه از وضعیتت خسته شدی چرا توی سوخاری من نموندی؟
دیانا تک خندهی عصبی
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
آره واقعا🥲
۱ ماه پیشافسون
0عزیزمی صالحه جون گلم خسته نباشی ممنون که اینقدر رک و بی *** آدمهای اطرافمون به قضاوت نشستی و بله اطرافیان هرچند تظاهر کنند باز هم وقتی سرکشی و مخالفت کنی حرفهاشون و بد توی سرت میکوبند خوبه که دیانا اینقدر بعد مدتها به خودش اهمیت میده
۱ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
قربونت برم مرسی که اینقدر با دقت میخونی و نظر میدی عزیزم🥹🤍
۱ ماه پیشمامان عسل
2خدا کنه تو این مسیر دیانا بتونه خودواقعی شو پیدا کنه ..بسیار عالی ممنون صالحه جان عزیز 🌹🙏
۱ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
فدات شم عزیزم🤍🫂
۱ ماه پیشMahshid
1عااالی بود گلم ممنونم ازت
۱ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
قربونت برم مرسییی🤍🫂
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سعادت
2چقدر سخته که از کسی که انتظارشو نداری یه حرفی یا یه کاری بکن.......